وقتی به خیابان سِور، روبهروی مغازۀ بزرگ مسخرهای که از پیش ناامیدم میکرد، رسیدیم، راهم را به سمت یک کافه کج کردم.
«اجازه میدی؟ من قبل از جنگ به یک قهوه نیاز دارم...»
با اخم به دنبالم راه افتاد.
وقتی که دوباره با آیپدش ور میرفت به سختی جلوی خودم را میگرفتم که چیزی نگویم.
«شارل؟»
«بله.»
«به من میگی این چی میخونه... چون من یه چیزهایی میفهمم، اما همهش رو نه...»
«باشه.»