اما پس از آنهمه تنهایی، گمان میکنم هردوی ما ارزش گفتگوی آشکار را فهمیده بودیم.
نیروانا
۳
ترس نمیتواند آفرینندۀ چیزی باشد.
Feri
۳
«آب باران از سقف آنجا میریزد. این سنگفرشها با باران بعدی دوباره لق خواهند شد.»
«کار دنیا همین است. درستشان میکنی، دوباره خراب میشوند و باز درستشان میکنی.»
نیروانا
۲
پنهلوپه و تلماخوس هنوز با هم حرف نمیزدند. هر ساعت و هر زمانی از روز، فرقی نمیکرد، جو بینشان شکننده بود. برایم مضحک بود که خطاها و اندوههایشان را اعتراف نمیکردند تا همهچیز تمام شود. اما آنها مانند تخممرغ بودند، هریک میترسید دیگری را بشکند.
نیروانا
۲
«بعضی آدمها مانند صورتهای فلکیاند، تنها برای فصلی زمین را لمس میکنند.»
نیروانا
۲
مدتها بیش از آنچه باید، زیادی خوب بوده. حالا باید خودش باشد
نیروانا
۲
زخمهایش را به من نشان داد، و درعوض اجازه داد وانمود کنم که هیچ زخمی ندارم.
Feri
۲
اما هرگز آرزو نمیکنم به گذشته بازگردم. البته که تنم به سوی خاک میرود. جایگاهش همانجاست
نیروانا
۱
«یک قفس طلایی، باز هم قفس است.»
Feri
۱
وقتی در مصر باشی ایزیس۷۲ را میپرستی؛ وقتی در آناتولی باشی، برای سیبل۷۳ برهای قربانی میکنی. این موضوع به آتنا که در زادگاهت است بیحرمتی نمیکند.
Feri
۱
چقدر ساده بود. اگر تو بخواهی، من انجام میدهم. اگر خوشحالت میکند، با تو میآیم. آیا لحظهای بود که دل ترک بردارد؟ اما دل ترکخورده کافی نبود.
نیروانا
۰
هر لحظه که کنارم بود در گلویم بغضی احساس میکردم، ناشی از عشقم به او، آنچنان بزرگ که نمیتوانستم حرف بزنم.
Feri
۰
هر روز پس از دیگری باید صبورانه خطاهایت را دور بریزی و دوباره از نو شروع کنی.
Feri
۰
آن چیزی که نمیخواست پشت سر بگذارد چه بود؟
Feri
۰
اما در یک زندگی پر از تنهایی، لحظات نادری هست که روح دیگری به روح تو نزدیک میشود، همانطور که ستارهها سالی یکبار زمین را لمس میکنند.
Feri
۰
دستم را بر سینهاش گذاشتم؛ جایی که قلب بزرگ ناخدا میتپید. گفتم: «بیا، تو را تنها نمیگذارم.»
Feri
۰
این یکی از خصوصیاتی در او بود که دوست داشتم: همیشه برای شانسش میجنگید.