«چه حرفها؟ یعنی توی فسقلی هم با من همپیاله نمیشوی! حالا حالیات میکنم! خدمتت میرسم!» مثل آدمهای جنزده خِر قمارباز را گرفته بود و به زور از صندلی فرو میکشید. مردان دیگر از جا جَستند. کافهدار مثل تیر جَست زد و رفت آن سوی کافه. غریو غوغا به هوا خاست و تیغ بلندی در دستان قمارباز ظاهر شد. تیغ به جلو آخت و جسم آدمی، این حصار حصین فضل، خرد، قدرت عین یک خربزه قاچ خورد و شکافت. سوئدی مات و مبهوت فغان زد و فرو غلطید