روزی روزگاری دختری بود که در شهری کوچک و در دنیایی کوچک زندگی میکرد. این دختر بسیار خوشبخت بود یا دستکم به خودش میگفت که خوشبخت است. مثل بسیاری از دخترها، این دختر هم عاشق این بود که خود را به قیافههای جورواجور درآورد، کسی شود که واقعآ نبود.
اما مثل بسیاری از دخترها، زندگی او را ضعیفتر کرد تا اینکه، بهجای پیدا کردن چیزی که واقعآ مناسب اوست، خودش را استتار کرد، بخشهایی از وجودش که او را از دیگران متمایز میساخت، را پنهان نمود. او تا مدتها اجازه داد تا دنیا او را آزرده کند، تا اینکه به این نتیجه رسید که مطمئنتر این است که اصلا خودش نباشد.