در آن زمان، این احساس رضایت و خوشبختی اصلاً چیز عجیبی به نظر نمیرسید. همچون جویباری از میان انگشتان بازشان جریان داشت و تصور میکردند که اوضاع همیشه همینطور میماند و این جویبار هرگز خشک نخواهد شد. فقط جاری میشد و پیش میرفت، بدون اینکه هرگز لازم باشد به سرچشمهٔ آن فکر کنند. هیچوقت هم به خودشان زحمت نمیدادند تا مشتی از آن بردارند و بنوشند؛ انگار زندگی میتوانست تا ابد به شیرینی ماهعسل باقی بماند.