بازی کرد، سر قولش نبود و نیامد.... ناهار بچهها رو بدید، به عاقد هم بگویید برود، بین من وبهنام هرچه بود، تمام شد... تقصیر من است که به او اعتماد کردم، من سادگی کردم....
سراغش رفتم و گفتم: هرکاری میگه انجام بدید...
اشکهای عروس خانم روی صورتش ریخت، اولین بار بود که گریهاش را میدیدم، خانم شاکری را بغل کرد و با گریه گفت: نیومد! با ابروی من بازی کرد و نیومد! عروسیمون خراب شد...
مددجویان دورش حلقه زدند و گفتند: خیلی خوب شد که بهنام رو زودتر شناختی و رسواشد!
با اضطراب وهق هق کنان به ما گفت: کمک کنید تا لباسهایم را در بیاورم.