اگه مادرت زنده بود، اینارو میدونستی ...»
«مادر؟»
«بله. مطمئنم اگه زنده بود، چیزهایی مثل بوس کردن مامان و باباتو میدیدی و به محض زبون باز کردن، ازشون سؤال میپرسیدی.»
«مگه مامان و بابام از اون کارا میکردن؟»
دندانهای آسیاب طلایی کلپورنیا نمایان شدند. «ای که نمیری! فکر کردی چهجوری به دنیا اومدی؟ خب معلومه که آره.»
«فکر نکنم از اون کارا کرده باشن.»
«عزیزم، باید یه خورده دیگه بزرگ شی تا این مسئله برات روشن بشه، اما مامان و بابات حسابی عاشق همدیگه بودن و آدم وقتی اونجوری عاشق کسی باشه، قطعآ دلش میخواد از اون کارا بکنه