گفتم: «خواهش میکنم، بگو کی هستی.»
خودمم، همین!
«ولی مردسفند گفت تو وجود نداری. بعلاوه ...»
دختر انگشتی را افقی به لبهای کوچکش برد. من هم ساکت شدم.
مردسفند دنیای خودش را دارد. من هم مال خودم را. تو هم دنیای خودت را. درسته؟
«پس هستی.»
پس چون در دنیای مردسفند وجود ندارم، به این معنا نیست که اصلاً وجود ندارم.