من شانه از این ستون میکنم و قدم میزنم تا آن یکی ستون. ستونها را روغن جلا زدهاند اما لبمالِ زوار است. رفتنا و برگشتنا میبوسند.
پشتم لرز گرفته. نگاه به خیابان میاندازم. کسی نمیآید. بوی سیرابی در هوا آویزان است. بوی شیر جوشیده هم. از همین خیابان پشتی است که به زوار پاکستانی سیاه، سحرنشده، صبحانه میفروشند.