نشاندیمش عقب آمبولانس. شوهرش هم بچه به بغل نشست کنارش. بچه گریه میکرد، گرفتش رو به زن، گفت «بگیرش، گشنشه، شیر میخواد.»
زن سینهاش را گذاشت دهان بچه. درِ عقب آمبولانس را بستم. نشستم جلو.
رانندهی آمبولانس گفت «این خانم حالش خیلی بده. حداقل چند واحد خون میخواد. شک دارم زنده بمونه.»
گفتم «اگه زود برسیم، ایشالّا مشکلی پیش نمیآد.»
در عقب را باز کردم و گفتم «پیاده شید. رسیدیم.»
مرد بچه را که هنوز داشت با ولع شیر میخورد، از دامن زن برداشت و گفت «میگه بیا پایین، رسیدیم.»
خودش از آمبولانس پیاده شد. بچه بلندبلند شروع کرد به گریه. زن از جاش تکان نخورد. به مرد گفتم «انگار نمیتونه. برو کمکش کن.»
بچه را ازش گرفتم. رو ترش کرد، رفت بالا. گفت «دستت رو بده من، بیا پایین.»
دست زن را گرفت و کشید. زن ولو شد کف آمبولانس. بچه توی بغل من بلندبلند گریه میکرد. هنوز شیر میخواست.