فنجانی قهوهٔ داغ دارم و سیگاری تازهآتشزده، فندکی سالم و قلمی چالاک، نشسته کنار آتش و گربهام در کنار. این شور دلسوزی است که در جانم میافتد، دلسوزی به حال خویش، به حال ظرفیت کودکانهام برای شادی بیکرانی که هیچ فردای روشنی را بشارت نمیدهد. دلم به حال خودم میسوزد که از داشتن قلمی چالاک چنین به وجد میآیم.