جملات زیبا از متن کتاب داستان سیستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان سیستان

کتاب داستان سیستان

۱۰ روز با ره‌بر، یادداشت‌های شخصی

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا امیرخانی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
علی احمدی
۲
آقا به مقبره رسیده‌اند. کنارشان ایستاده‌ام. فاتحه می‌خوانند و جالب این که نفس‌نفس نمی‌زنند. خیلی آرام و با طمانینه. احساس می‌کنم که نسبت به شهدای گم‌نام تعلقِ خاطرِ بیش‌تری دارند. انگشت‌ها را در پنجره‌های ضریح گره می‌زنند و زیرِ لب چیزی زمزمه می‌کنند. خیلی بیش‌تر از گل‌زار وقت می‌گذارند. قبورِ گل‌زار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گم‌نام احساس دیگری دارد؛ حسِ پدری شاید...
فجر
۱
ره‌بر گویا به سنتِ همیشه‌گی سفرها، پس از ورود در خانهٔ امام جمعه که جنبِ مصلاست، اقامت می‌کنند.
فجر
۱
آقا اشاره کرد به صفِ اول که عالمانِ شیعه و سنی کنارِ هم نشسته بودند. «عالمان با هم باید بحث کنند، اما زورورزی نکنید. جدال نکنید. اختلاف شما به نفعِ دشمنانِ اسلام است. هر جا میانِ دو طایفه دعوا بشود من دستِ بیگانه را می‌بینم. شما او را می‌شناسید‌!» بعد خندید و گفت آن بیگانه کیست؟ یک‌هو همه فریاد کشیدند: «انگلیس!» آقا خندید و گفت: «خدا پدرتان را بیامرزد. سنی و شیعه عقاید خود را دارند. نمی‌گویند مثلِ من وضو بگیر. شما هر کدام به خدای واحد، قبلهٔ واحد و پیام‌بر واحد اعتقاد دارید...
فجر
۰
اما همان دیدارِ چند دقیقه‌ای تنها دلیلِ من بر تبعیتِ نصفه ـ نیمه از آن خورشید بود که جمالِ چهرهٔ او حجتِ موجه ماست...
فجر
۰
جالب‌تر قضیهٔ محمدناصری بود که از جملهٔ کارهایش "جای پای ابراهیم" ـ سفرنامهٔ حج ـ را گفت. آقا به ابرو گره انداخت و گفت، چاپ شده؟ منتشر هم شده؟ چه‌طور ممکن است! من هم‌چه چیزی را نخوانده‌ام... یعنی برای‌شان عجیب بود که کتابی را نخوانده‌اند...
فجر
۰
واقعیت آن است که خودِ ره‌بر از همه امیدوارتر بود و راحت‌تر صحبت کرد. انجمن را از ورود به مسائلِ جزئی سیاسی منع کرد و مسائلِ سیاسی را در بسیاری موارد به کاهی مثل زد که اگر آتش بگیرد، شعله‌ای دارد درخشان، اما عمری بسیار کم...
فجر
۰
دیدم از میانِ کسانی که جلو نشسته بودند، یکی بلند شد و جلو آمد. کت و شلواری معمولی و تسبیحی در دست. نمی‌شناختمش، اما او طوری تا می‌کرد که انگار مرا می‌شناسد. هم‌سن و سالِ من بود. سی را پر کرده بود. کرمی معرفی کرد؛ پسرِ ره‌بر، آقا مسعود! روبوسی کردیم. به ما خوش‌آمد گفت و با علی هم آشنا شد. مشغولِ صحبت بودیم و از ناهم‌آهنگی گله می‌کردیم که تسبیحش پاره شد و دانه‌های تسبیح به زمین ریخت. در احوال‌پرسی ـ نمی‌دانم شاید برای امتحان ـ خیلی با او گرم نگرفتم و حتا با بدجنسی کمی هم سرد و مغرور تا کردم. دانه‌های تسبیح که به زمین ریخت، ناخودآگاه روی زمین نشستم و شروع کردم به جمع کردنِ دانه‌ها. دستِ من را گرفت و گفت: ـ راضی نیستم. شما زحمت نکشید...
فجر
۰
آقا اشاره کرد به صفِ اول که عالمانِ شیعه و سنی کنارِ هم نشسته بودند. «عالمان با هم باید بحث کنند، اما زورورزی نکنید. جدال نکنید. اختلاف شما به نفعِ دشمنانِ اسلام است. هر جا میانِ دو طایفه دعوا بشود من دستِ بیگانه را می‌بینم. شما او را می‌شناسید‌!»
فجر
۰
او را این‌گونه می‌توان دید: آروزویش نزدیک، لغزشش اندک، قلبش خاشع، نفسش قانع، خوراکش ناچیز، زنده‌گی‌اش آسان... (خطبهٔ همام، امیرالمؤمنین)
فجر
۰
آقا نگاهی به مقبره می‌کند. ناگهان شروع می‌کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیرِ درستی نیست. شروع می‌کند به تندی به سمتِ قله گام برداشتن، چیزی نزدیک به دویدن. سردار پله‌ها را نشان می‌دهد. اما آقا از مسیرِ مستقیم به سمتِ مقبره می‌آید... مسؤولان یکی‌یکی جا می‌مانند. حتا یکی از محافظ‌ها نیز. از جمله همان که عصای آقا دستش است... یکی از محافظ‌ها سعی می‌کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریع‌تر صعود می‌کند. محافظ یک حجمِ خیالی را بغل زده است و دنبالِ آقا می‌دود. کم‌کم مسؤولانِ فربه و هم‌راهانِ تنبل از بقیه عقب می‌افتند. جا می‌مانند و می‌ایستند تا نفس تازه کنند و آقا هم‌چنان به سرعت بالا می‌آیند... مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.
فجر
۰
قبورِ گل‌زار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گم‌نام احساس دیگری دارد؛ حسِ پدری شاید...
فجر
۰
آقا ناگهان حرفِ او را قطع می‌کند: ـ کاری کنید که برادرانِ اهلِ سنت هم به زیارتِ این مقبره بیایند. کسی چه می‌داند، شاید از این پنج شهیدِ گم‌نام یکی اهلِ سنت باشد. به حسابِ آمار اصلاً بعید نیست... من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است.
فجر
۰
به محافظ‌ها گفتم، پانصد متر برویم بالاتر. گفتند نه! این‌جا بسته است و امنیت دارد و... خلاصه دیدم نه، این‌جور فایده ندارد، به خودِ آقا گفتم که این‌جا بک تهران را ندارم... آقا بلند شد و عبایش را جمع کرد و گفت برویم بالا، بعد هم به این محافظ‌ها گفت که بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند... بچه‌ها می‌گویند این را باید روی جلیقه‌هامان بنویسیم «بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند» و زیرش هم بزنیم «مقامِ معظمِ ره‌بری!»
فجر
۰
مولوی نذیر احمد ـ که نمی‌دانم با آن نذیراحمدهای پاکستانی نسبت دارد یا نه ـ چه‌قدر خوب صحبت کرد. سلام و صلواتی داشت بر پیام‌بر و دودمانش، بعد هم از جدا نبودنِ دین و سیاست در آموزه‌های اسلامی صحبت کرد و در پایان هم گفت، اوایلِ انقلاب ما نگران بودیم که با روی کار آمدنِ یک نظامِ انقلابی شیعی، اهلِ سنت در مضیقه بیافتند، اما حالا پس از گذشتِ سال‌ها متوجه می‌شویم که در اشتباه بوده‌ایم. وحدت شیعه و سنی اگر معجزهٔ انقلاب نباشد، کرامت است.
فجر
۰
ره‌بر قسمتی از صحبت‌هایش را به این موضوع اختصاص دهد: ـ در موردِ شوراها خیلی توصیه کرده بودم. شاید اگر جمعش می‌کردند به اندازهٔ یک کتاب می‌شد. اما حالا هیچ توصیه‌ای ندارم الا این که به افراد با ایمان رأی بدهید. فردِ باتخصصِ بی‌ایمان، باهوش‌تر است، درست، اما خوب بیش‌تر دزدی می‌کند. به مؤمن‌ترها رأی دهید...
فجر
۰
علی به تهران برمی‌گردد. موقعِ خداحافظی به من می‌گوید: ـ عجیب بود! اگر نمی‌آمدم حتا از تو هم بعضی از این چیزها را قبول نمی‌کردم...
فجر
۰
در سفرِ ره‌بر نه خبری هست از کیفِ کادو و لوحِ تقدیر در پایانِ سفر، نه خبری هست از غذا و محلِ اسکانِ مرتب و نه حتا امکانِ خرید‌ و نه حتاتر تشویق برای کسانی که عکسِ خوب گرفته‌اند! روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری خود باید هزینهٔ خبرنگارشان را بدهند... حتا سفرهای درجه دوی دولتی خودمان نیز، اوضاع‌شان این‌گونه نیست.
فجر
۰
سومی می‌گوید که من دو بار خوابِ شما را دیدم در ایرانشهر، یک‌بار شما گفتید که چرا مشکلت را با من در میان نگذاشتی؟ و بارِ دوم من گفتم، آقا من تلفنِ شما را ندارم. شما یک شمارهٔ سه رقمی را تصحیح کردید به چهار رقمی. بعد آقا خندید و گفت بالاخره توی خواب شاید بتوانیم ان‌شاءالله مشکلاتِ مردم را حل کنیم. البته اثباتِ شیئ نفی ما عدا نمی‌کند. یعنی در بیداری هم شاید بتوانیم!
فجر
۰
مولوی دیگری می‌گوید: ـ خداوند شما را برای همیشه حفظ کند. آقا می‌خندد: «برای همیشه که نمی‌شود!»
فجر
۰
مادرِ دخترها هم همان‌جور که اشک می‌ریزد، جلو می‌رود، انگار می‌خواهد مطلبی را به آقا بگوید، اما ناگهان با بغض می‌گوید: ـ گفته بودم چو بیایی غمِ دل با تو بگویم، چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی؟
فجر
۰
ره‌بر در چابهار در همهٔ مواردی که اسم از شیعه و سنی آورد، ابتدا کرد بر اهلِ سنت. یعنی می‌گفت سنی و شیعه... در حالی که حتا خودِ اهلِ سنت اول می‌گفتند شیعه و بعد سنی...
فجر
۰
بعدتر از عبدالرحیمی می‌شنوم که در یکی از سفرها او در حینِ سخن‌رانی آقا، بالای داربستی رفته بوده، روبه‌روی جای‌گاه. به زحمت در آن مدت تصویر می‌گرفته است. جای نامطمئن و لقی بوده است. عبدالرحیمی می‌خندید و می‌گفت، شب آقا در جلسه‌ای خصوصی ناگهان رو کردند به من ـ که مشغولِ فیلم‌برداری بودم ـ و گفتند: «صبح در تمامِ مدتِ صحبت، حواسم به شما بود. دیگر روی هم‌چه جاهایی نروید...»
فجر
۰
دوستی عرب دارم که می‌گفت: «در میانِ شما ایرانی‌ها، فقط آقای خامنه‌ای است که قرائتش صحیح است!» آن هم در این روزگار که اختلافاتِ قرائات خیلی مد شده است!
فجر
۰
آقا خیلی سریع و محکم و نظامی قدم بر می‌دارد و با هر قدم عصا را محکم جلو می‌اندازد. درخورِ هم‌چه مراسمی. چهرهٔ آقا خیلی مصمم است و به سرعت از کنارِ همهٔ واحدها عبور می‌کند
فجر
۰
بعدتر از عبدالرحیمی می‌شنوم که در یکی از سفرها او در حینِ سخن‌رانی آقا، بالای داربستی رفته بوده، روبه‌روی جای‌گاه. به زحمت در آن مدت تصویر می‌گرفته است. جای نامطمئن و لقی بوده است. عبدالرحیمی می‌خندید و می‌گفت، شب آقا در جلسه‌ای خصوصی ناگهان رو کردند به من ـ که مشغولِ فیلم‌برداری بودم ـ و گفتند: «صبح در تمامِ مدتِ صحبت، حواسم به شما بود. دیگر روی هم‌چه جاهایی نروید...»
فجر
۰
بچه‌های ره‌بر تالی و ثانی پدر بودند، آن‌چنان که باید و شاید. عرب می‌گوید "الولد تلو ابیه"، بعضی‌ها مانندِ تلو، ثنو را ساخته‌اند و می‌گویند "الولد ثنو ابیه". باسوادترها می‌گویند. "الولد صنو ابیه" پسر، شاخه‌ای از درختِ پدری است...
فجر
۰
بعدتر از کسی می‌شنوم که ره‌بر به فرزندانش گفته است که کارِ اقتصادی عیب نیست، کارِ مرد است. اما اگر شما می‌خواهید واردِ کارِ اقتصادی شوید، به من بگویید، چون مدیرِ ثبتِ‌احوال با من آشناست. اول شناس‌نامه‌تان را باطل می‌کند، بعد شناس‌نامه‌ای جدید برای‌تان صادر می‌کند، با نامِ پدری جدید و نامِ خانوادگی جدیدی... مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد... حالا می‌فهمم که چرا بچه‌های دست‌اندرکارِ نشر می‌گویند، ره‌بر از گرفتنِ حق‌التألیف‌های اندک کارهایش خوش‌حال می‌شود... و طلباً فی حلال، و نشاطاً فی هدی، و تحرُّجاً عن طمع. (خطبهٔ همام، امیرالمؤمنین)
فجر
۰
صبحِ زود طبقِ قرار قبلی قرار است برویم کنارِ رودِ هیرمند. حالا دیگر مطمئن هستم که ره‌بر بسیار کم‌تر از ما استراحت می‌کند. شب را که تا دیروقت با هم بودیم، با این تفاوت که ره‌بر صبحِ علی‌الطلوع با مسؤولانِ وزارتِ نیرو هم جلسه داشته است...
فجر
۰
آقا برادر را به جلو فرا می‌خواند و می‌پرسد: ـ ناراحتی ایشان چیست؟ ـ ناراحتی اعصاب دارند... آقا دستش را روی سرِ او می‌گذارد و شروع می‌کند به خواندنِ آیاتِ پایانی سورهٔ حشر: «لا یستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه؛ اصحاب الجنه هم الفائزون...» همه آرام هستیم و صدای تلاوتِ قرآنِ آقا در خانه طنینی خوش درافکنده است. همان‌طور که قرآن تلاوت می‌کند، دست می‌کشد بر سرِ جوان. اشک از چشم‌های جوان جاری است
فجر
۰
آقا می‌گوید: ـ زحمت نکشید. ما سرزده آمده‌ایم و مهمانِ سرزده توقعِ پذیرایی نباید داشته باشد. خانمِ خانه بلند نشوند. از دخترخانم‌ها زحمت بکشند...