رازتو بهم گفتی: «هر روز طوری به دنیا نگاه کنید که انگار اولینباره!»
حرفت رو گوش کردم و برای اولینبار انجامش دادم!
نور، رنگها، گنجشکها، حیوونها ... سیر، تماشاشون کردم؛ حس میکردم هوا از تو سوراخ دماغم رد میشه و باعث میشه نفس بکشم؛ صداهایی که از راهرو میاومد میشنیدم؛ انگار زیر طاق کلیسا بودم، خودم رو زنده دیدم و از این شادی لرزیدم؛ خوشبختیِ وجود داشتن... شگفتزده بودم!