خادم او در آن موقعیت وصیتی خواست. گفت: «نَفْس» را به چیزی مشغول بدار که انجام شدنی باشد و اگر چنین نکنی او ترا به چیزی مشغول میدارد که انجام نشدنی خواهد بود. دستیافتن به چنین حالی و با خود بودن به صورت کار اولیاست.» پسرش گفت: مرا وصیتی کن. گفت: «چون جهانیان در اَعمال میکوشند، تو درچیزی بکوش که ذرهای از آن، از هزار عمل جن و انس بهتر است و آن هیچ نیست به جز علم حقیقت.»