پیرزنی در میانه میآمد. کلاف ریسمان در دست گرفته، گفتند او را: «کجا شوی؟» گفت: «به خریدنِ یوسف» گفتند: «ای بیچاره! آنجا خروارها مُشک و عود و کافور و عنبر به هم نهادهاند؛ تو با این بضاعتِ مختصر کجا میروی؟»
گفت: «اگر نگذارندم که [یوسف را] بخرم، باری بگذارند که ببینم.»