جملات زیبا از متن کتاب رگ جان | طاقچه
تصویر جلد کتاب رگ جان

کتاب رگ جان

۵.۰(از ۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
پرستو سنجابی
انتشارات: 
سنجاق

قیمت:

۶۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
«تجربه های تلخ آدم را می سازد.»
n re
۵
«زندگی ست دیگر. بالا و پایین دارد. من الان توی شیب هستم.»
n re
۳
فیگور کتاب خواندن را خیلی دوست داشت. از اینکه چهارزانو بنشیند و کتاب بخواند، حظ می کرد.
n re
۲
فقر چقدر بی سلیقه و کج و معوج است!
n re
۲
آدم مگر از زندگی چه می خواهد جز آسایشی نسبی و آرامش در کنار کسانی که دوستشان دارد؟
n re
۲
خیره بر موهای سفید مادر با خود می اندیشید که هفت هشت ماه پیش مادرش جوانتر و سرحال تر بود. انگار پیری آهسته و کم کم به سراغ آدمی نمی آید؛ یکهو هجوم می آورد و زمین گیرت می کند.
n re
۱
با خودش می اندیشید اگر زندگی مثل برخی داستان های که خوانده، زیبا و جذاب نباشد و آخر هر قصه، به خوبی و خوشی تمام نشود، پس فایدهٔ اینهمه سختی و ناراحتی چیست؟
n re
۱
ظرفیت آدم ها برای تحمل دردهای یکسان، متفاوت است. بعضی ها آنقدرها قوی نیستند که هر دردی را تاب بیاورند. هر کسی توان مبارزه برای خواسته هایش را ندارد. اصلاً بعضی آدم ها آدم مبارزه نیستند. نباید به بهانهٔ این عبارت شوم (جنگیدن برای خواسته ها) توان آدم ها را محک بزنیم. معمولاً این آدم ها به ناتوانی هاشان واقفند و برای همین خواسته هایشان را محدود می کنند. به کجای این دنیای بی رحم بر می خورد اگر همین خواسته های محدود را اجابت کند؟ چه ایرادی دارد که آدم های قوی دست ضعیف ترها را بگیرند؟
n re
۱
هیچ چیز در این دنیا سخت تر، کسل کننده تر و ویران کننده تر از انتظار نیست.
n re
۱
همیشه فرصت برای همه چیز مهیا نیست. گاهی زمانِ چندانی برای انجام کارهای مهم وجود ندارد. فقدان و از دست دادن، بدترین تجربه آدمی ست.
n re
۱
زنها هر چقدر هم قوی و مستقل به نظر بیایند، در پناه عشق یک مرد آرامش بیشتری دارند.
n re
۱
«آدم ها با سلیقه ها و علایق متفاوت با هم آشنا می شوند و ممکن است شرایطی پیش بیاید که مجبور شوند به دلایلی منطقی یا غیرمنطقی از یکدیگر جدا شوند. دردناک است ولی چاره ای نیست.»
n re
۱
«جوانی نعمتی ست که وقتی از دستش میدهی قدرش را می دانی.»
n re
۱
«زندگی است مادر من! هر کسی یک جور روزش را شب می کند.»
n re
۱
دخترها خیلی بدبختند، در خانه پدری همیشه به چشم مسافر نگاهشان می کنند، که چند صباحی می مانند و می روند. مهمان های پر دردسر. باید زودتر ردشان کنند. توی هیچ چیز هم به حساب نمی آیند. تصمیمات جدی را باید پسرها بگیرند
n re
۱
ذکر و دعایش را بدون لحظه ای مکث زمزمه می کرد. انگار دلش می خواست به جایی چنگ بیاندازد و خودش را نجات دهد و در دستش، ریسمان نجات دهنده ای جز تسبیح و ذکر نداشت.
n re
۰
هرگز به جدایی نیاندیشیده بود. شاید آن دیدار، آخرین دیدار آنها باشد؛ از آن خداحافظی ها که دیدار دوبارهٔ آن می افتد به روز قیامت.
n re
۰
هنوز امیدوار بود چیزی تغییر کند و روزنهٔ نوری انتهای این تونل وحشت را نوید دهد. ولی هر بار که امیدی به یافتن روشنایی شعله ور می شد، ناامیدی احاطه اش می کرد.
n re
۰
«آدم از حال دل مردم خبر ندارد.»
n re
۰
«خودکشی برای بعضی ها یک تصمیم آنیست، بی آنکه نقشه اش را از پیش کشیده باشند. لحظه ایست که آدم فکر میکند به انتها رسیده.»
n re
۰
چه کسی گفته غم آدم ها را به هم نزدیک می کند؟ غم آدم ها را از هم فراری می دهد و آنها را پراکنده می کند. نفوذ غم، از حضور شادی عمیقتر ست. دوامش هم بیشتر است. آدم ها شادی های خود را فراموش میکنند اما طعم تلخ غم را هرگز از یاد نمی برند.
n re
۰
تصویر زن و لبخند کمرنگش از جلوی دیدگانش محو نمیشد. سست و کرخت شده بود. در شگفت بود چطور یک لحظه نگریستن در چشمانی میتواند آدم را آنچنان بهم بریزد!
n re
۰
همیشه همین است. انگار دنیا منتظر ایستاده تا سر بزنگاه حال آدم را بگیرد؛ درست همان موقع که خیال می کند همه چیز جفت و جور شده و سرزمین خوشبختی او را به خود فرا می خواند.
n re
۰
در زندگی رازهایی ست که ممکن است برای همیشه با مرگ دفن شوند ولی گاهی اوقات بختِ بد، حتی بعد از مرگ هم آدم را رها نمی کند.
n re
۰
فرزندان بی دردسر، کمتر به چشم پدر و مادرها می آیند، طوری که کم کم از آنها غافل می شوند، انگار هرگز به دنیا نیامده اند و در راهروهای تو در توی مشکلات و درسرهای سایر فرزندان گم می شوند و یاد می گیرند گلیم خود را به تنهایی از آب بکشند. ولی همهٔ فرزندانی که از یاد می روند خوب از کار در نمی آیند. بعضی ها خشم نادیده گرفته شدن را در خود فرو می دهند و به یکباره و درست زمانی که همه درگیر آن دیگری ها هستند، ضربه کاری را بر پیکر خانواده فرو می آوردند و خانواده را مجبور میکنند آن ها را به یاد بیاورند؛ امّا تلخ و آزاردهنده.
n re
۰
«آدم هر جا می رود، خودش را با خودش می برد. اگر برای فرار از شرایطی که خودت در بروز آن ها موثر بودی میخواهی تنها زندگی کنی، این راهش نیست؛ چون تنها زندگی کردن دردسرهای خودش را دارد. ولی اگر تنها زندگی کردن را انتخاب کرده ای، باید راهی پیدا کنی که بهانه ای برای رفتن و تنها زیستن داشته باشی.»
n re
۰
چه حماقتی در زنان است که برای ماندن مردی که در لحظه های غیر مترقبه تنهاشان می گذارد اصرار دارند؟ چه تحقیری بالاتر از عشقِ به التماس آلوده؟
n re
۰
پایه های اعتماد حتی اگر تَرَکی جزیی بردارند، بذر شک و ناامیدی را در دل می کارد. مهم نیست فریب و دروغ چه اندازه ای داشته باشد، مهم این است تناقضات، روح آدم را زخم می زند و اثر آن هیچ گاه خوب نخواهد شد. اگر چه اندکی شک به هر چیزی می تواند خوب باشد، ولی فروریختن عمارت اعتماد، به یکباره اتفاق نمی افتد؛ بلکه چون موریانه ذرّه ذرّه هستی آدم را می جَوَد، طوری که شک به همه چیز اساس اندیشه، رفتار و گفتار میشود. بی اعتمادی به هر چیز و هر کس، بیماری غریبی ست که درمانی ندارد.
n re
۰
در لحظات دشوار زندگی تنها چیزی که می تواند آدم را سرپا نگه دارد خانواده ای متحد و دلسوز است.
n re
۰