جملات زیبا از متن کتاب هایدی | طاقچه
تصویر جلد کتاب هایدیsubscriptionAvailable

کتاب هایدی

مجموعه رنگین کمان کلاسیک

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۲۵ رأی)
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
منزوی
۳
دکتر پرسید: «جایی‌ات درد می‌کند؟ سرت یا شاید پشتت؟» «نه، اما احساس می‌کنم یک سنگ خیلی بزرگ توی گلویم هست.» «مثل وقت‌هایی که یک لقمهٔ بزرگ توی گلویت گیر می‌کند و نمی‌توانی آن را قورت بدهی؟» هایدی سرش را تکان داد و گفت: «نه، مثل وقت‌هایی که می‌خواهم گریه کنم.»
کاربر ۱۲۳۱۳۰۸۷
۰
به‌محض اینکه دیتی رفت، پیرمرد دوباره روی نیمکتش نشست. در سکوت، به زمین زل زد، به پیپش پُک‌های عمیق می‌زد، و در همان حال هایدی با خوشحالی محیط اطرافش را تماشا می‌کرد. رفت به‌طرف طویلهٔ بزها که کنارِ کلبه قرار داشت، اما طویله خالی بود. بعد رفت پشت کلبه و مدتی همان‌جا ایستاد و به صدای زوزهٔ باد گوش داد که بین شاخه‌های درختان صنوبر پیر می‌پیچید. خیلی زود صدای باد هم قطع شد و هایدی برگشت جلوی کلبه و دید پدربزرگش هنوز همان‌طوری آنجا نشسته است. هایدی سر جایش ایستاد، دست‌هایش را پشتش قفل کرده بود، پیرمرد سر بالا آورد و گفت: «حالا می‌خواهی چه‌کار کنی؟» دختر پاسخ داد: «می‌خواهم ببینم توی کلبه چطوری است.»