جملات زیبا از متن کتاب هایدی | طاقچه
تصویر جلد کتاب هایدیsubscriptionAvailable

کتاب هایدی

مجموعه رنگین کمان کلاسیک

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۲۶ رأی)
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
منزوی
۴
دکتر پرسید: «جایی‌ات درد می‌کند؟ سرت یا شاید پشتت؟» «نه، اما احساس می‌کنم یک سنگ خیلی بزرگ توی گلویم هست.» «مثل وقت‌هایی که یک لقمهٔ بزرگ توی گلویت گیر می‌کند و نمی‌توانی آن را قورت بدهی؟» هایدی سرش را تکان داد و گفت: «نه، مثل وقت‌هایی که می‌خواهم گریه کنم.»
کاربر
۰
به‌محض اینکه دیتی رفت، پیرمرد دوباره روی نیمکتش نشست. در سکوت، به زمین زل زد، به پیپش پُک‌های عمیق می‌زد، و در همان حال هایدی با خوشحالی محیط اطرافش را تماشا می‌کرد. رفت به‌طرف طویلهٔ بزها که کنارِ کلبه قرار داشت، اما طویله خالی بود. بعد رفت پشت کلبه و مدتی همان‌جا ایستاد و به صدای زوزهٔ باد گوش داد که بین شاخه‌های درختان صنوبر پیر می‌پیچید. خیلی زود صدای باد هم قطع شد و هایدی برگشت جلوی کلبه و دید پدربزرگش هنوز همان‌طوری آنجا نشسته است. هایدی سر جایش ایستاد، دست‌هایش را پشتش قفل کرده بود، پیرمرد سر بالا آورد و گفت: «حالا می‌خواهی چه‌کار کنی؟» دختر پاسخ داد: «می‌خواهم ببینم توی کلبه چطوری است.»
کاربر
۰
همان زمان، هایدی و پیتر پیش مامان‌بزرگ نشسته بودند و هایدی برایشان از اتفاق‌های اخیر می‌گفت. خاطراتِ آن تابستان گرم و پرماجرا را با هم مرور می‌کردند. او با صدای گرم و مشتاقش به حرف زدن ادامه داد و سرانجام، بریجیت از ماجرای یک پنی هفتگی پیتر خبردار شد و گل از گلش شکفت. سرآخر، مامان‌بزرگ از هایدی درخواست کرد سرودی از کتاب برایش بخواند. گفت: «اگر هرروز، تا روزی که زنده باشم، به درگاه خداوند به‌خاطر تمام نعمت‌هایش شکرگزاری کنم، باز هم کافی نخواهد بود.»
کاربر
۰
بعد دستش را گرفت و آرام گفت: «این‌طوری بهتر است. حالا برایم بگو می‌خواستی کجا بروی.» هایدی به‌زمزمه گفت: «هیچ‌جا. نمی‌دانستم رفته‌ام طبقهٔ پایین. فقط یکهو آنجا بودم.» دست کوچک هایدی سرد و دست مهربان دکتر گرم بود. او گفت: «متوجه شدم. آیا به یاد می‌آوری رؤیایی دیده باشی؟ رؤیایی که شاید خیلی واقعی به نظر برسد؟» نگاه هایدی به چشمان آقای دکتر افتاد. گفت: «اوه، بله. هرشب خواب می‌بینم که برگشته‌ام پیش پدربزرگم و می‌توانم صدای باد را بشنوم که لای شاخ‌وبرگ درخت‌های صنوبر می‌پیچد. توی خوابم می‌دانم که حتماً آن بیرون ستاره‌ها برق می‌زنند و من تندی بلند می‌شوم و در کلبه را باز می‌کنم... و آنجا خیلی قشنگ است. اما وقتی بیدار می‌شوم، هنوز در فرانکفورتم.» بغضی در گلویش نشست، اما کوشید آن را فرودهد.