همان زمان، هایدی و پیتر پیش مامانبزرگ نشسته بودند و هایدی برایشان از اتفاقهای اخیر میگفت. خاطراتِ آن تابستان گرم و پرماجرا را با هم مرور میکردند. او با صدای گرم و مشتاقش به حرف زدن ادامه داد و سرانجام، بریجیت از ماجرای یک پنی هفتگی پیتر خبردار شد و گل از گلش شکفت.
سرآخر، مامانبزرگ از هایدی درخواست کرد سرودی از کتاب برایش بخواند. گفت: «اگر هرروز، تا روزی که زنده باشم، به درگاه خداوند بهخاطر تمام نعمتهایش شکرگزاری کنم، باز هم کافی نخواهد بود.»