نمیدانم از این حرفش چه برداشتی باید بکنم. هیچوقت به این فکر نکردهام که دیگران چه چیزی به من بدهکارند، فقط به بدهیهای خودم فکر کردهام. دستآخر میگویم: «این... این فرق میکنه. رُزی بیشتر ناراحته تا من.»
«تو هم ناراحتی.»
«آره، فقط به نظر نمیآد واسه اون مهم باشه، اما واسه من مهمه. راستش...» نفسم درنمیآید. سرم را خم میکنم، خردهکاغذها را توی کیسهای پلاستیکی میریزم و توی هوا که پیچوتاب میخورند، رنگهای مصنوعیشان را زیر نور تماشا میکنم. «راستش تحملش رو ندارم دیگران از دستم عصبانی باشن. خب، شاید واسه دیگران خیلی راحت باشه، اما من نمیتونم روی هیچچیز دیگهای تمرکز کنم. نمیتونم همینجوری بیخیالش بشم و زندگیم رو ادامه بدم. حس میکنم یه چیز سفتی راه گلوم رو بسته. همهش عذابوجدان میگیرم. همهش میخوام اوضاع رو راستوریس کنم.»