... و نه حتی سایه یِ ابری عقیم!
می بینمش که در گوشه یِ سلولِ ساکتِ سکوتش نشسته! و سرش را پایین انداخته و با بغضِ سنگینی در گلو، این بار دارد می خندد! ... سری تکان می دهد و با خنده می گوید:
“زندگی را نمی دانم، ولی آنچه من گذراندم، آسمانی نداشت!
آنچه بر من گذشت...
و آنچه اکنون با من است...
و آنچه من دیدم... تنها...”
“کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و کویر است و... کویر!”