درون مترسک طوفانی از آب و آتش راه افتاد. آتش دلتنگ پروانه بود و گستاخانه آماده بود به هر سمتی که میشد، برود. آب هر لحظه به روی آتش ریخته میشد. آب میترسید. از همه چیز میترسید. از اینکه مترسک نتواند، از اینکه پروانه نخواهد، از اینکه مترسک بتواند و پروانه بخواهد و نشود، از اینکه بتواند و بخواهند و بشود ولی آنکه میخواستند نباشد.