گیل تکانهای مترو را دوست داشت، زمانی که گوشهی فلزی به فلز دیگر برخورد میکرد و صدایی از آن برمیخواست. او عمیقاً باور داشت که زندگیاش در زیرزمین به پایان نمیرسد. به طور غریزی آموخته بود که به مرگ اعتماد داشته باشد، نه اینکه از آن بترسد. افراد زیادی را از دست داده بود، چهرههایاشنای بسیاری که در آن جهان منتظر او بودند، اگر حقیقتاً جهان دیگری وجود داشت و تنها سکوت و تاریکی مطلق نبود، اما حتی همان سکوت و تاریکی هم به نظرش بد نمیآمد، حداقل پایانی بر زندگی مشقتبارش بود. حداقل یک بار برای همیشه به سؤالی همیشگی پاسخ داده میشد، چرا که تورات به وضوح در مورد زندگی پس از مرگ صحبت نکرده است.