خارپشتی در کنار درختی مسکن گرفته بود و دو قمری نر و ماده نیز بر آن درخت آشیان داشتند و به فراز آن درخت به زندگی میگذراندند. خارپشت با خود گفت که: قمریان از میوۀ درخت میخورند و مرا دست از آن کوتاه است. ولیکن باید ناچار حیلتی سازم. پس در پای درخت، نزد کاشانۀ خود، مسجدی بنا کرد و در آنجا تنها به عبادت مشغول شد. پس قمری، او را همه وقت در پرستش و نماز ایستاده یافت. دلش به او مایل شد و به او گفت: چند سال است که تو بدینسان هستی؟ خارپشت گفت: سی سال است که در عبادت به سر میبرم. قمری گفت: جامۀ تو چیست؟ خارپشت گفت: این خارهای درشت، جامۀ من است. قمری گفت: چونست که این مکان بهجاهای دیگر برگزیدهای؟ خارپشت گفت: در بیراهه منزل گرفتهام تا راه گم کردگان را به راه دلالت کنم و جاهلان را علم بیاموزم. قمری گفت: من تو را بدین حالت نمیدانستم. اکنون که تو را بدین حالت دیدم، به تو مایل شدم و به