او نمیتواند تفنگی را روی شانه جوانی ببیند و و این جوان را در آغوش نگیرد و شانه هایش را تکان ندهد. او آن قدر خوشحال میشود، گوئی تفنگش را، که روزی گم کرده بود، دوباره پیدا کرده است."
ام سعد صحبتش را قطع کرد و به چیزهایی که گفت فکر کرد و بعد مثل کسی که چیزی را به یاد آورده باشد، ادامه داد"امروز صبح، او زود بیدار شد. وقتی بیرون از خانه دنبال او میگشتم، دیدم که که در کنار جاده ایستاده، سیگار میکشد و به دیوار تکیه زده است. قبل از آنکه به من صبح بخیر بگوید، گفت"ام سعد، الله به ما نگاه میکند، ما زنده هستیم."