یک معدنکار پیر، سی سال از زندگیاش را برای یافتن فلزات قیمتی و گرانبها سپری کرد اما در نهایت تنها چیزی که عایدش شد فقط دلسردی و یأس بود. تا اینکه روزی از بخت بد پای قاطر وفادارش در حفرهای که یک سنجاب در زمین ایجاد کرده بود، گیر کرد و شکست. چارهای نبود جز اینکه قاطر را با تیر خلاص کند و از زجر کشیدن بیشتر حیوان جلوگیری کند. وقتی او مشغول کندن زمین برای دفنکردن حیوان بیچاره و بخت برگشته بود، به منابع عظیمی از مس دست یافت.
تقدیر و سرنوشت اغلب روشهای عجیب و حزنانگیزی را برای پاداشدادن به افراد انتخاب میکند