جملات زیبا از متن کتاب تنهایی پرهیاهو | طاقچه
تصویر جلد کتاب تنهایی پرهیاهوsubscriptionAvailable

کتاب تنهایی پرهیاهو

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
بهومیل هرابال، مهران صفوی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهتاب
۴
انگار که داشتیم از هم خداحافظی می‌کردیم، آن هم از داخل دو قطار که در جهت مخالف یکدیگر در حرکت‌اند.
مهتاب
۴
از تمام کتاب‌هایی که به اسمشان قسم می‌خوردم یک جمله هم نبود که در این لحظهٔ نیاز به کمکم بیاید
mah1401m
۳
همان‌طور که فاضلاب‌های پراگ صحنهٔ جنگی بی‌معنی میان دو لشکر موش‌هاست، زیرزمین‌ها مقر فرماندهی فرشتگان مطرود پراگ است، مردان دانشگاه‌دیده‌ای که در نبردی که هرگز درش نقشی نداشته‌اند شکست خورده‌اند و با این حال، به سوی تصویر روشن‌تری از جهان پیش می‌روند.
مهتاب
۱
سطرهایی از سندبرگ به خاطرم می‌آید که می‌گفت تمام آنچه از انسان باقی می‌ماند گوگردی است که جعبهٔ کبریتی را کفایت می‌کند یا آهنی که ساختن میخی در خور حلقهٔ دار را.
مهتاب
۱
تا مدت‌های مدید بعد از آن، هر وقت که دستگاه پِرِس هیدرولیکم وارد آخرین مرحلهٔ کارش می‌شد و کتاب‌های زیبا را با فشار بیست اتمسفر لِه می‌کرد، صدای قرچ‌قرچ خردشدنِ اسکلت انسان را می‌شنیدم و احساس می‌کردم دارم جمجمه و استخوان کتاب‌های کلاسیک پِرِس‌شده را خرد می‌کنم، عین آن تکه‌ای از تلمود که می‌گوید: «ما همچون دانه‌های زیتونیم: تازه زمانی جوهر خود را بروز می‌دهیم که لِه شویم.»
مهتاب
۱
همیشه از این کلام هگل حیرت می‌کردم که می‌گفت یگانه چیزی که در جهان درخور هراس است وضع صلب و متحجر است، وضع فسرده و محتضر، و یگانه چیزی که درخور شادمانی است وضعی است که در آن نه‌فقط فرد بلکه کل جامعه در حال مبارزه‌ای مدام برای توجیه خویش باشد.
مهتاب
۱
حال‌وروز راهبانی را داشتم که وقتی فهمیدند کوپرنیک مجموعهٔ جدیدی از قوانین کیهانی را کشف کرده که بر اساس آن‌ها زمین دیگر مرکز کائنات نیست، اجماعاً دست به خودکشی زدند، آخر توان تصور کائناتی را نداشتند که با آنچه تا آن زمان در آن زیسته بودند متفاوت باشد.
مهتاب
۱
کلهٔ تو هم چیزی جز یه پِرِس هیدرولیک نیست که کلی فکر فشرده و درهم‌برهم توش موج می‌زنه.»
ANAMEH
۱
منی که تمام عمرم یک‌بند در پی نشانه‌ای کتاب خوانده بودم، هرگز از آسمان‌ها کلامی نشنیدم، در حالی که او که از کتاب‌ها بدش می‌آمد، به آنچه مقدرش بود تبدیل شده بود، کسی که دیگران درباره‌اش می‌نوشتند و قلم می‌فرسودند، و مهم‌تر از آن، به اوج پرواز خویش رسیده بود
Kayedani
۱
چه زیباتر بود روزگاری که اندیشه فقط‌وفقط بر مغز انسان‌ها اثر می‌گذاشت و هر که هم قصد قلع‌وقمع افکار را داشت چاره‌ای نداشت جز آن‌که سرِ انسان‌ها را بگذارد زیر پِرِس، اما حتی این کار هم افاقه نمی‌کرد، آخر اندیشه‌های واقعی از بیرون حاصل می‌شوند و مثل ظرف سوپی که با خود می‌بریم سرِ کار همراه‌مان سفر می‌کنند؛ به عبارت دیگر، مفتشانِ عقایدْ کتاب‌ها را بیهوده می‌سوزانند. اگر کتابی حرفی برای گفتن داشته باشد، با خنده‌ای آرام می‌سوزد، آخر هر کتاب پُرباری به چیزی بالا و بیرون از خودش اشاره دارد.
Melika Ghorbani
۱
پیکار روح‌ها مثل هر جنگ مسلحانه‌ای وحشتناک است
setareh.sf
۱
آخر رئیسم چه خصومتی با من دارد، چه کار کرده‌ام که این‌طور با من درافتاده و ازم زهر چشم می‌گیرد، که همیشهٔ خدا به من القا می‌کند موجودی حال‌به‌هم‌زن‌ام، کارگر بی‌عرضه و به‌دردنخوری که بی‌شرمانه‌ترین کارها را در حق رئیس شریفش انجام داده.
Narges
۱
من همینم، هیچ‌وقت احساس تنهایی نمی‌کنم، چون خودمم و خودم، هیچ کس‌وکاری ندارم و در قعر انبوههٔ انزوایم زندگی می‌کنم، پروایی ندارم، نه از ازل و نه از ابد و انگار که ازل و ابد خیلی هم از آدم‌هایی مثل من بدشان نمی‌آید.
Melika Ghorbani
۱
زاده‌شدنْ خروج است و مردنْ ورود؟
عاطفه اسدی
۱
مسیح را دیدم، در قامت قهرمان تنیسی که به‌تازگی نخستین جایزهٔ ویمبلدون خود را برده، و لائوتسه را، در شمایل تاجری که دستش تنگ مانده؛ مسیح را دیدم، همچون تجسد نویدبخشِ همهٔ رازها و نمادهایش، و لائوتسه را که کفن‌پوش به الواری تراشیده‌نشده اشاره می‌کرد؛ مسیح را دیدم، در قامت جوانی خوش‌گذران، و لائوتسه را همچون پیرپسری گرفتارِ مرضِ غده‌هایش؛ مسیح را دیدم که آمرانه دستی به نشانهٔ محکومیت دشمنانش برافراشته، و لائوتسه را که دست‌هایش را مانند دو بال شکسته به زیر افکنده؛ مسیح را پیرو رمانتیسم دیدم و لائوتسه را پیرو کلاسیسیم؛ مسیح را مد دریا دیدم و لائوتسه را جزر؛ مسیح را بهار و لائوتسه را پاییز؛ مسیح را مظهر عشق به همسایه و لائوتسه را در اوجِ تُهیا؛ مسیح را نمودار «پیشرفت به سوی آینده» و لائوتسه را تجسم «پسرفت به سوی مبدأ».
عاطفه اسدی
۱
کله‌ام از فرط این تنهایی پُرهیاهو که درش بودم، به دوار افتاده بود
عاطفه اسدی
۱
کار ساخت‌وساز راه‌ها را بیش‌تر کولی‌ها انجام می‌دهند؛ بنا به کاری که می‌کنند دستمزد می‌گیرند و کارشان را هم با جان‌ودل انجام می‌دهند، آخر موقعی که هدفی دارند سرحال و قبراق‌اند. همیشه وقتی تا کمر برهنه می‌شوند و با کلنگ به جان زمین سفت‌وسخت و سنگفرش‌ها می‌افتند، دوست دارم بایستم به تماشایشان، وقتی تا کمر در دل زمین فرومی‌روند، انگار که سرشان گرمِ کندن قبر خودشان است، دوست دارم تماشایشان کنم، از کولی‌ها خوشم می‌آید، چون همیشه زن‌وبچه‌هایشان دوروبر محل کارشان‌اند و هر وقت که دل یکی‌شان هوای بچه‌اش را می‌کند، زن کولی دامن خود را می‌زند به کمر و کلنگ را از مردش می‌گیرد تا مردْ بچه را روی زانوی خود بنشاند و قدری بالاوپایینش کند، انگار که بازی با بچه قدرت او را تجدید می‌کند، نه قدرت بازوانش که قوت جانش را.
عاطفه اسدی
۱
هوهوی شراره‌های چوب‌های خشک و نتراشیده مثل خندهٔ یک کودک، نماد ابدیتی است فراتر از حدوحدود اندیشهٔ بشری، آتشی آزاد، پیشکشی از آسمان، نشانهٔ جاندار عناصری که از نگاه عابری خسته و مانده از دنیا به دور می‌ماند، آتشی در گودال‌های پراگ برای گرم‌کردن چشم و روح آدمِ خانه‌به‌دوش و سرگردان.
عاطفه اسدی
۱
با این نظر هگل موافقم که نه انسان شریف چنان‌که باید شریف است و نه انسان تبهکار چنان‌که باید تبهکار.
عاطفه اسدی
۱
اگر کتاب‌نوشتن بلد بودم، کتابی می‌نوشتم در مورد بزرگ‌ترین شادی‌ها و رنج‌های بشر. از کتاب است و به مدد کتاب که آموخته‌ام آسمان‌ها بویی از عاطفه نبرده‌اند، نه آسمان و نه هیچ بنی‌بشری که سری بر شانه‌هایش دارد ــ نه این‌که انسان‌ها خودشان خواهان عاطفه نباشند، نه، خودِ وجود عاطفه است که با عقل سلیم نمی‌خواند.
عاطفه اسدی
۱
نه آسمان‌ها بویی از عاطفه برده‌اند، نه زندگی بالای سر و زیر پا ــ یا زندگی درون من.
عاطفه اسدی
۱
«دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده و نوبه‌نو مالامال می‌سازد ــ آسمان پُرستارهٔ بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم.»
عاطفه اسدی
۱
«هنگامی که تلألوی لرزانِ شبی تابستانی آکنده از سوسوی ستارگان و ماهِ تمام باشد، نرم‌نرمک به اوج آن حساسیت فزاینده‌ای نائل می‌شوم که از حس توأمان تحبیب و تحقیر جهان و ابدیت شکل گرفته است.»
عاطفه اسدی
۱
از نظریهٔ آسمان‌ها یاد می‌گرفتم که چطور در سکوت، سکوت مطلق شب، وقتی همهٔ حواس انسان آرام گرفته، روحی جاودان به زبانی بی‌نام‌ونشان از چیزهایی با انسان سخن می‌گوید که فهمیده می‌شوند، اما به وصف درنمی‌آیند.
عاطفه اسدی
۱
آسمان‌ها بویی از عاطفه نبرده‌اند، ولی من هم شفقت و عشق را از یاد برده‌ام.
عاطفه اسدی
۱
«بالاترین قانونْ عشق است، و عشق همان شفقت»
عاطفه اسدی
۱
اگر کتاب‌نوشتن بلد بودم، کتابی می‌نوشتم در مورد بزرگ‌ترین شادی‌ها و رنج‌های بشر. از کتاب است و به مدد کتاب که آموخته‌ام آسمان‌ها بویی از عاطفه نبرده‌اند، نه آسمان و نه هیچ بنی‌بشری که سری بر شانه‌هایش دارد ــ نه این‌که انسان‌ها خودشان خواهان عاطفه نباشند، نه، خودِ وجود عاطفه است که با عقل سلیم نمی‌خواند.
عاطفه اسدی
۱
فهمیدم که کل این دم‌ودستگاهْ حکمِ شروع دوران جدیدی در پیشهٔ تخصصی من را دارد، که این آدم‌ها از جنس‌وجنمی دیگرند و عادات دیگری دارند. دیگر روزهای خوشی‌های کوچک، دوران کشف کتاب‌های سهواً دورانداخته‌شده، به سر آمد: این آدم‌ها نمودار طرز فکر جدیدی‌اند. حتی اگر هر کدامشان، هم‌پای مزدش، از هر نوبت چاپ، کتابی را با خود به خانه ببرد، باز هم اوضاع مثل سابق نخواهد شد، کار ما قدیمی‌ها به آخر رسیده، آخر معلومات ما سرتاتهش دیمی و ناخواسته بوده: هر کداممان در خانه صاحب کتابخانهٔ درست‌ودرمانی بودیم از کتاب‌هایی که اتفاقی نجاتشان می‌دادیم، و سرخوشانه به این امید می‌خواندیمشان که تغییری در زندگی‌مان حاصل شود.
عاطفه اسدی
۱
«پسر، از این‌جا به بعد دیگه خودتی و خودت. باید به‌زورم که شده خودت رو مجبور کنی و بری بین مردم، سر خودت رو گرم کنی و محض دل خودت هم که شده بازی دربیاری تا موقعی که غزل خداحافظی رو بخونی، آخه از این‌جا به بعد دیگه فقط غم‌وغصه جلوته، غم‌وغصه پشت غم‌وغصه. از این‌جا به بعد معنی پیشرفتْ پسرفته، آره، «پیشرفت به سوی آینده» یعنی «پسرفت به سوی مبدأ» و کلهٔ تو هم چیزی جز یه پِرِس هیدرولیک نیست که کلی فکر فشرده و درهم‌برهم توش موج می‌زنه.»
عاطفه اسدی
۱
یهودی‌های حَسیدی در گالیسیا رسم داشتند تسمهٔ بزرگ و برجسته‌ای را به کمر ببندند تا بدنشان را به دو قسمت تقسیم کند، تا قسمت مقبول‌تر، یعنی قلب و ریه‌ها و کبد و سر، را از قسمت دیگر بدن، یعنی احشا و اندام تناسلی، که نامقبول بودند و دور از تحمل، جدا سازد. کشیش‌های کاتولیک خط انفصال را بالاتر بردند و یقهٔ لباس روحانیت را نشانهٔ بارزِ سروریِ سر دانستند، ظرفی که خداوند انگشتان خود را در آن فرومی‌برد. چشمم به بچه‌های برهنه و کشِ دور کمرشان بود که یاد راهبه‌هایی افتادم که با نواری زمختْ چهرهٔ خود را از سرشان جدا می‌کردند و داخل یک‌جور سربند آهاردار فرومی‌کردندش که عین کلاه ایمنی رانندگان مسابقات فرمول یک است.