تِهانو با صدای غریب و نرمش گفت: «به گمانم هنگامی که من بمیرم، می توانم نَفَسی را که مرا زنده ساخته بود دوباره پس بگیرم. می توانم تمام آنچه را که باید به دنیا می دادم و نداده ام، به دنیا پس بدهم. یعنی تمام آنچه می توانستم بشوم و نشده ام. تمامی انتخاب هایی که نکرده بودم. تمام آنچه که از کف داده ام، صرف، یا تلف کرده ام. می توانم همه را به دنیا باز گردانم. به جان هایی که تاکنون طعم زندگی را نچشیده اند. پیشکشِ من به دنیایی که زندگی ام را در آن گذرانده ام، عشقی را که نثار کردم و نفسی را که به درون کشیدم، به من اعطا کرده بود، همین است.»
سپس سر بلند کرد و به ستارگان نگریست و آهی از سینه برآورد.