جملات زیبا از متن کتاب گرشاسب‌نامه | طاقچه
تصویر جلد کتاب گرشاسب‌نامه
off

کتاب گرشاسب‌نامه

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۳ رأی)
انتشارات: 
طاقچه
S
۱۷
دل از دین نشاید که ویران بود که ویران زمین جای دیوان بود نگه دار دین آشکار و نهان که دین است بنیان هر دو جهان پناه روان است دین و نهاد کلید بهشت و ترازوی داد در رستگاری ورا از خدای ره توبه و توشه‌ی آن سرای ز دیو ایمنی وز فرشته نوید ز دورخ گذار و به فردوس امید رهاننده‌ی روز شمار از گداز دهنده به پول چینود جواز چراغی است در پیش چشم خرد که دل ره به نورش به یزدان برد
.
۱۲
دل از دین نشاید که ویران بود که ویران زمین جای دیوان بود
Omid H
۱۰
کسی کو نکو نام میرد همی ز مرگش تأسف خورد عالمی
.
۷
ثنا باد بر جان پیغمبرش محّمد فرستاده و بهترش
امیرحسین
۵
ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت که مهر از چنان شه چرا برگرفت یکی زشت را کرد گیتی خدیو که از کتف مارست و از چهره دیو
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۳
گرستن به هنگام با سوز و درد به از خنده‌ی نابهنگام سرد
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۲
چو اسپ ‌اندر افراز و شیب افکنم چو او من به زخم رکیب افکنم تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر چه داری به کف خنجر و گرز و تیر
لیلیومِ عشقِ کتاب
۲
نه آنی که بودی اگرچه تویی که آن گه یکی بودی اکنون دویی
لیلیومِ عشقِ کتاب
۲
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش بَرِ من همانی وزان نیز بیش گهر گرچه اُفتد به کف بی‌سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس
.
۱
پدید آورد نیک و بد، خوب و زشت روان داد و تن کرد و روزی نوشت
.
۱
چه تاری چه روشن چه بالا چه پست نشان است بر هستیش هر چه هست
.
۱
که هستند چرخ و زمان رام او نجوید ستاره مگر کام او
بهار
۱
ره دین گرد هر که دانا بود به دهر آن گراید که کانا بود
عرفان ملکی
۱
به جای خور و خواب کین جست و جنگ به جای بّرِ دایه شیر و پلنگ به ده سالگی شد ز مردی فزون به یک مشت گردی فکندی نگون چو زین آبگون چرخ گوهر نگار گذر کرد سالش دو پنج و چهار یلی شد که جستی ز تیغش گریغ به دریا درون موج و بر باد میغ زدی دست و پیل دوان را دو پای گرفتی فرو داشتی هم به جای بدش سی رشی نیزه ز آهن به رزم می از ده منی جام خوردی به بزم
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۱
پریچهره را دید جم ناگهان بدو گفت ماها چه بینی نهان یکی گمره بخت برگشته‌ام ز گم‌کردن راه سرگشته‌ام از آن خون با خوشه آمیخته که هست رگ تاک رز ریخته
.
۰
سپاس از خدا ایزد رهنمای که از کاف و نون کرد گیتی بپای
بهار
۰
ز تو هر چه نتوانی ایزد نخواست تو آن کن که فرمودت از راه راست
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
چنین دان که جان برترین گوهر است نه زین گیتی از گیتی دیگرست درفشنده شمعی است این جان پاک فتاده درین ژرف جای مغاک
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
مرا جز سخن ساختن کار نیست سخن هست لیکن خریدار نیست
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
جهان دام‌داری است نیرنگ ساز هوای دلش چینه و دام آز کشد سوی دام آنکه شد رام او کُشد پس چو آویخت در دام او
کاربر ۹۳۸۸۲۸۰
۰
بترس از خداوند جان و روان که هست او توانا و ما ناتوان گر ایدر نگیردت فرجام کار بگیرد به پاداش روز شمار بدی گرچه کردن توان با کسی چو نیکی کنی بهتر آید بسی
آریابُد
۰
نباید بریدن امید از خدای چه خواهد بدن مرگ فرجام کار
کاربر ۱۰۷۷۸۱۷۲
۰
چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش پذیره شدش زود ده گام پیش گرفتش به بر برد از افراز تخت ببوسید روی و بپرسید سخت