آدم فکر میکرد دیگر بهار نخواهد آمد، حتی در بیشهٔ نقرهای یا در قلب آدم. بهندرت که هوا خوب میشد، تصور میکردی دنیا را از گَرد الماس ساختهاند، سرد، درخشان و خیرهکننده، باشکوه و سنگدل. زیبایی شبهای مهتابی زمستان را در شیشههای یخزده میشد دید، و صدای زوزهٔ باد گزنده را زیر نور ستارگان سرد و غریبه میشد شنید، یا دستکم پت حس میکرد آن ستارهها غریبه و سردند.