داستان آپِلسِ نقّاش که در حال کشیدن تصویری از یک اسب بوده است. همهچیز خوب پیش میرفته تا هنگامی که نوبت رسیده است به کشیدن کف و عرقِ دور دهان اسب. آپلس تکنیکهای مختلف را امتحان میکند اما هر بار از نتیجه ناراضی است. عاقبت، مستأصل و ناامید، اسفنجی را که با آن قلمموهایش را تمیز میکرده برمیدارد و به سمت تابلو پرتاب میکند. اسفنج به پوزهی اسب اصابت میکند، به زمین میافتد و نقشی کامل از کف و عرق بر جا میگذارد.
شادمانی حاصلِ بخت و اقبال است، اما بخت و اقبال، خود، حاصلِ زیستن است.