پیتر یکیدو دقیقهای صبر کرد، یواشکی نگاهی به اینسو و آنسو انداخت. حالیاش شد که فراموش شده. هستی ناچیز او به عنوان آخرین مخفیشدهٔ بازی بهکل نادیده انگاشته شده بود. کسی حتی به دنبالش هم نگشته بود. آنها بدون او راهی پیکنیک شده بودند. پیکنیکی که برای او تنها دلخوشی آن روز میتوانست باشد.