من با حرفهها کاری نداشتم. بههیچوجه. در صف کسانی که برای گرفتن سوپ مجانی از خیریهها میایستادند مهندس و حسابدار هم بود. در وضعیت رکود جهانی، حرفهآموزی دردی را دوا نمیکرد. بههمیندلیل آزاد بودی که آدم خارقالعادهای بشوی.
Maryam
۳
«هر کتاب خوب خونریزی ارزشمند روح یک استاد است.»
FMG
۲
سپیدهدم بهآرامی از شرق هویدا شد. میان خرابهها یک دیوار بهتنهایی ایستاده بود. از درون دیوار، آخرین صدا، حتی وقتی خورشید طلوع کرد و بر مخروبهٔ پر از بخار تابید، مدام تکرار میکرد: «امروز ۲۵ اوت ۲۰۲۶ است، امروز ۲۵ اوت ۲۰۲۶ است،
Mari
۱
«من از اونهاییام که میخوان تا دیروقت توی کافه بمونن، همراه همهٔ کسانی که نمیخوان زود بخوابن، همراه همهٔ شب زندهدارها.»
FMG
۱
گاه خاطرات هجوم میآوردند؛ خاطرههای بازارها، گالریهای هنری، خیابانهای شلوغ، لباسهای شب و مشغلههای اجتماعی و مردان خوب و زنان عزیزی که شناخته بود؛ اما گویی خاطرات مبهمی از زندگی چند قرن پیش بودند - در سیارهای دیگر. حالا واقعیت، این وضعیت وهمآلود بود.