«خُب. میبینی که نمردم.»
فنجانم را برداشتم و با نوک انگشت مسیر ساقهٔ تاکی را که با دست بر لبهٔ آن نقاشی شده بود دنبال کردم. «اما همش به این فکر میکنم که...» فنجان را به لبهایم نزدیک کرده و از پس بخاری که میانمان به هوا میرفت به چشمانش خیره شدم. «شاید بهتر بود مُرده باشی.»