جملات زیبا از متن کتاب اخراجی‌ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب اخراجی‌ها
off
٪۴۰

کتاب اخراجی‌ها

۴.۹(از ۱۰ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۳۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مادر پیرم را که تنها گذاشته بودم توی خانه و دربه‌درِ جبهه‌ها بودم، همه‌اش به این امید بود که اولاً خدا که هست و توکل بر او کرده بودم و بعدش هم اینکه در دانشگاه وکالت داده بودم و سر هر برج می‌رفت حقوقم را می‌گرفت و خرج خانه می‌کرد. این تا اینجا بماند و فعلاً برگردم به جراحت دستم که مادر وقتی دید و بعد هم لنگی پایم به آن اضافه شد، گفت: «آللاه اجر وئرسین اوغلوم!» (اجرت با خدا پسرم!) و شروع کرد به تر و خشک کردنم.
نازبانو
۱۱
هیچ باکش نبود که الان ماشینش را می‌زنند و می‌فرستند هوا؛ یک نفر هم همراه داشت که لباس فرم (سپاه) پوشیده بود. گفتم: «هرکس که از بی‌راهه بیاید باید هم این‌قدر شنگول باشد. ماشاءالله هنوز که سرِ پایی! (رفتم جلو و بارش را ورانداز کردم) خانه خراب! حالا که داشتی می‌آمدی نان هم می‌زدی می‌آوردی.» - نان چیه!؟ برایتان چیزهایی آورده‌ام که هی بخورید و تپل بشوید.
نازبانو
۸
عزیز جعفری از همان‌جا تلفنی با رئیس دانشگاه تبریز تماس گرفت و حرف‌هایی زد که به نظرم همان دم‌های اول حال رئیس دانشگاه جا آمد؛ «آقا! شما آقای... هستید؟...، شما از کدام مملکت آمدی نشستی آنجا پشت میز...؛ چرا حقوق بچه‌های جبهه را قطع می‌کنید...؛ پدرت را درمی‌آورم؛ فکر نکن آنجا توی شهر آرام نشسته‌ای و ما سرمان شلوغ است و جنگ است...!
نازبانو
۸
گویا صبح شده بود که با صدای آه و ناله حاج ناصر بیرقی چشم‌هایم را باز کردم. - چی شده؟ - هیچی، سوخته‌ام! آخ، آخ، آخ! بیچاره، شب که به دنبال خوردن آن شام به یاد ماندنی راهی دستشویی بوده، آفتابه را عوضی برداشته که تویش نفت بوده و... الی آخر! خلاصه، مشکل حاج ناصر یکی دو تا نبود که...
نازبانو
۷
مرخصی‌ام بیشتر از بیست روز طول نکشید. احمد گفته بود برو استراحت کن؛ ولی چه استراحتی! من خستگی‌ام در جبهه از تنم درمی‌رفت. روزهای مرخصی به خون دل‌خوری از دیدن وضعیت بی‌تفاوت‌های مفت‌خور و مرفه پشت جبهه (تبریز) می‌گذشت و شب‌هایش به حضور در پایگاه مقاومت محل (مسجد شهید بهشتی - خیابان آبرسان) که بیشترش کنترل نگهبانی بود و گذاشتن «ایست - بازرسی» در خیابان‌ها که دنبال ضدانقلاب‌ها بودیم تا انقلاب را مثل موریانه از درون نپوسانند و جلوگیری از به راه افتادن فسق و فجور که اهلش مترصد بودند تا ماها یک لحظه غافل بشویم تا سوار خر مراد شوند و آن‌وقت برایشان هیچ چیز فرق نمی‌کرد؛
نازبانو
۶
گفت: «احمد مسؤول اطلاعات عملیات قرارگاه است و تو هم آچار فرانسه قرارگاه!»
نازبانو
۶
همین‌که رسیدم، مادرم گفت حقوق سه ماه قبلی را یک‌جا داده‌اند. عجب!... و لازم شد دور دیگری در دانشگاه بزنم و ببینم چی شده که صفحه برگشته. وارد اتاق رئیس که شدم تمام قد بلند شد ایستاد و از همان‌جا - پشت میزش - دو تا دست را آورد جلو و راه افتاد به طرف من؛... دست دادیم. - سلام‌علیکم احد آقا! آقا حالتان چطور است؟! شما چرا این‌قدر کم‌طاقتی کرده‌اید. یک اشتباه کامپیوتری پیش آمده بود که آن هم رفع شد. آخر لازم نبود که این‌قدر نامه‌پراکنی کرده‌اید. گفتم: «اولاً نامه‌پراکنی‌ها را من نکرده‌ام و قانون کرده. دوماً، ببینم آقای دکتر! کامپیوتر شما چرا از میان هزار تا کارمند، آمده روی من اشتباه کرده!؟ کامیپوترت که مرا نمی‌شناسد، تو مرا می‌شناسی. یکی هم اینکه این کارها روال قانونی ماجرا بوده، فکر می‌کنی خودم ولت می‌کنم! حالا حالاها کار داریم با هم!»
نازبانو
۶
می‌گفتند راثی آدم سخنوری بود، اهل فکر و مطالعه بود و در طول بخشداری‌اش سخنرانی‌های بسیار خوبی برای رساندن حقانیت بچه‌های انقلاب انجام داده بود. برای کشتن او - صرف نظر از شکنجه‌هایی که نشانه‌هایش در جای جای بدنش بود - یک میخ کلفت بلند را از روی فرق سرش کوبیده بودند که نوکش از زیر چانه‌اش زده بود بیرون. چشم‌هایش را درآورده بودند و تمام دندانهایش را کشیده بودند!
نازبانو
۴
همینطور مین‌ها زیر بغل، داشتم ادامه می‌دادم که یکی‌اش ترکید و شعله‌ور شد. حالا نزدیک غروب است و ترس لو رفتن عملیات وجود دارد و هیچ راهی جز این که باید به هر نحوی خاموشش کنم نداشتم. اول همه مین‌ها را ریختم زمین و مین منفجر شده را پرت کردم دور؛ هول برم داشته بود وگرنه مین منور اگر با پرت شدن خاموش می‌شد که اسمش را مین نمی‌گذاشتند. برش داشتم و خاک رویش ریختم که باز نشد و...؛ راهی نبود. مین را گذاشتم روی خاک‌ها و نشستم رویش!... و این بار به اتفاق هم شروع کردیم به سوختن. شلوار که تا یک را بگویی تمام شد (لازم نبود تا سه بشماری!) بعد ران‌هایم از پوست درآمد و بعد هم منتظر ماندم تا بوی گوشت سوخته بیاید که مین تمام شد و بلند شدم ایستادم. بدجوری عرق کرده بودم و حالا سرتاسر بدنم سوزش داشت.
نازبانو
۴
داخل شیار دیگری رزمنده مجروحی دیدم حدود شانزده ساله که فارسی‌زبان بود و تنهای تنها افتاده بود آنجا و ده روز از عملیات می‌گذشت! هرچه پیدا کرده بود همان روزهای اول خورده بود و حالا مثل قلم نی پکیده و سیاه شده آنجا افتاده بود به جان کندن، که گونه راستش بر خاک بود و بدنش روی برانکاردی که نفهمیدیم خودش خودش را کشانده بود رویش یا گذاشته بودندش. آرام خوابیده بود و با خودش زمزمه می‌کرد و حرف‌هایش را به نجوا با خاک می‌گفت. خدایا! اگر در تبریز به ذهن علی نمی‌زد که بیاییم دنبال جنازه داداشش، تکلیف اینها چه بود.
نازبانو
۴
ساعت یک ظهر را رد کرده بودیم. سینه خاک از شلیک مداوم گلوله‌های توپ و خمپاره می‌سوخت و سینه‌های ما از تشنگی و گرسنگی...؛
Mamademad Roshani
۴
این قضیه بین من و محمود ماند و با هم رفتیم اورژانس تیپ نجف اشرف و آنجا ماجرا را منکر شدیم... «با موتور تصادف کردیم و با باسن نشستم روی اگزوز داغ!» که برای هیچکس مهم نبود و آنجا پماد زدند و پودر زدند، بعد هم خواستند پانسمان کنند که نخواستم و با همان چند لایه گاز استریل که روی سوخته‌ها گذاشتند و چسباندند سوار موتورمان شدیم و خلاص! (قبل از رفتن به اورژانس، محمود یک زیر شلوار با یک شلوار - نمی‌دانم از کجا - گیر آورده بود تا پیش اورژانسی‌ها بی‌آبرو نباشم).
نازبانو
۳
برای مجروح، یک کمپوت باز کردیم که نخورد. - بخور برایت خوب است. - نه،... نه، نمی‌خورم. - بخور! - نه! اولش نخورد که نخورد، اما آن‌قدر اصرار کردم تا بالاخره اشک‌هایش که خشک شده بود جان گرفت و از گونه‌هایش راه افتاد، گفتم: «چی شده عزیزم! چرا گریه می‌کنی پس.» - باید دهانم را آب بکشم؛... آخه آب پیدا نمی‌شد؛... چند روزی به جای آب... گفتم: «بابا ول کن این حرف‌ها را. ما از نیروهای اینجا نیستیم که، خجالت نکش...» دانه گیلاس را به دهانش می‌گذاشت اما نمی‌توانست فرو ببرد. مثل این بود که راه گلویش بسته شده بود.
نازبانو
۳
وقتی «امام» به اهمیت تبلیغات اشاره می‌کنند منظورشان چیست. اینجا هم تبلیغات صورت گرفته بود اما از نوع غلط و منفی‌اش که شدیداً روحیه‌کش بود و طاقت‌فرسا. نیروهایی که ناسلامتی برای پشتیبانی آمده بودند و با چه برنامه‌ریزی‌های پیچیده‌ای از طریق هوا وارد منطقه شده بودند تمام این حرف‌ها را شایع کرده بودند و بی‌آنکه کاری انجام بدهند و برنامه عملیات را تکمیل بکنند گذاشته بودند به فرار و بیشترشان سرنوشت غمباری هم پیدا کردند.
نازبانو
۳
دیگر مهم نیست. دستور عقب‌نشینی داده‌اند. - چرا؟! مگر چی شده،... فرمانده «عاشورا» آن سوی دجله است، تا به حال هیچ خطی هم نشکسته. - نه، می‌گویند خط شکسته؛ دیگر اینجا ماندن فایده‌ای ندارد! باز از آن حیرت‌های عجیب و غریب آمد سراغم؛ گفتم: «احمد! هرکی شایعه شکستن خط را راه انداخته خائن است، بگیرید اعدامش کنید!» راستی خیانتی از آن بزرگ‌تر را نمی‌شد تصور کرد. خدایا! بچه‌ها آن جلو - توی خط - با چه عشقی داشتند کار می‌کردند؛... گفت: «کمی دندان روی جگر بگذار، برو تو ببین چه خبر است!»
نازبانو
۳
در همین لحظه بود که هواپیماها سر رسیدند و این بار خود مقر قرارگاه را بمباران کردند. خواستم بخوابم روی زمین که فکری به سرم زد و خودم را انداختم روی احمد که جلوتر خودش را انداخته بود روی خاک‌ها. یکی از بمب‌ها افتاد توی آب کناری، داخل لجن‌ها و گل و لای سیاه‌رنگ بدبویی را پخش هوا کرد که تا خواستیم بجنبیم ریخت روی سر و رویمان. احمد دادش بلند شد: - بابا مگر جا قحطی بود پریدی روی من؟! - خواستم اگر اتفاقی اتفاد شما صدمه نبینید! - آی پدرسوخته!! علت دیگری نداشت؛ همین بود. بالاخره کسانی پیدا می‌شوند که قدر نیروهای باارزش را بدانند. بعد که اوضاع کمی آرام شد احمد درآمد که: «احد، آقایی به خدا، خیلی آقایی!!» و رویم را بوسید که بوی گند گرفته بود و سیاه از لجن و گل و لای...
نازبانو
۳
جانت به سلامت پسرم! خون تو از خون ابوالفضل که رنگین‌تر نیست. در کربلا دست راستش هم قطع شد دست چپش هم... تو وقتی به خاک می‌افتادی اقلاً دست داشتی که به آن تکیه بدهی. فکر کن ابوالفضل چه جوری از بالای اسب بر روی خاک‌ها افتاده)... (هق‌هق گریه اتاق را پر کرده بود
نازبانو
۳
دراز کشیدیم روی زمینی که در اثر عبور تانک‌ها ریش‌ریش شده بود و آفتاب خشکش کرده بود و هر برآمدگی، مثل تیغ تیز، که هر لحظه یادمان می‌انداخت جبهه است و زیر پای دشمن.
سياه مشق
۳
- آقا برو! برو... برو آمدند... برو رسیدند... قایق یواش - یواش شروع به حرکت کرد. گفتم: «علی بجنب!» و گرفتم که: «بارش سنگین است، راه نمی‌رود.» با حرکت بسیار آرامی که قایق داشت حتم داشتیم کارمان تمام است. در میان تیراندازی مستقیمی که از سوی جزیره ماهی بر روی آب متمرکز بود و بمباران‌هایی که کل حوالی را در آتش و دود فرو برده بود، زورق ناتوان ما با حدود سی نفر مسافر وامانده، بر روی اروندِ بهت‌زده به آرامی می‌خرامید.
Yas.sk
۳
حاج احد سعیدی‌فر - معاون حاج احمد - آمد بالای سرم و گفت: «چیزی نیست احد آقا! انشاءالله می‌روی خوب می‌شوی و برمی‌گردی جبهه.» لحظاتی بود که فکر کردم دارم می‌میرم. با اینکه صدایم درنمی‌آمد با اشاره‌ای به حاج احد فهماندم که از توی جیبم هفتاد هزار تومانی که مال بیت‌المال است و نباید گم و گور بشود را بردارد که برداشت و خیالم آسوده شد.
نازبانو
۲
عرق از تمام بدنم جاری بود (تا قبل از عمل هر روز پنج - شش کیسه خون تزریق می‌کردند...) یکی دو روز بعد از عمل «مهدی دژبان» آمده بود عیادت. نوشتهٔ روی کیسهٔ خون را خوانده بود و می‌گفت: «اینها اهدایی مردم اردبیل است. هیچ‌چیز هم نباشد این خون‌ها سرپایت می‌کنند!» - چرا آقا مهدی؟! - اینهایی که این خون‌ها را هدیه کرده‌اند گوشت گوسفندهای مغان را خورده‌اند، نه مثل ما تبریزی‌ها که اگر گوشتی هم گیرمان بیاید مال گوسفندهای کاغذخور است!
نازبانو
۲
در تمام آن یک ماه و نیمی که آنجا بودم در هیچ‌کدام از مراکز درمانی و خدماتی شهر کلن حتی به اندازه یک لحظه معطل نشدم و آنجا بود که دیدم پزشک یعنی پزشک! راننده تاکسی یعنی همان و فهمیدم که هر چیزی در آن سوی دنیا تعریف خاص خودش را دارد و از هیچ نهاد خدماتی و اجتماعی‌شان بوی بی‌نظمی و بی‌قانونی و غرض و مرض شخصی به مشام نمی‌رسد...
Yas.sk
۱
ایستادم به سخنرانی؛ گفتم: «ایهاالناس!... بابا! دیگر نترسید. حالا نظام مملکت عوض شده، جمهوری اسلامی شده؛ ما برای احقاق حقتان آمده‌ایم. ظلم بی ظلم! بعد از این دیگر کسی نمی‌تواند به شماها ظلم بکند. ما آمده‌ایم به شکایاتتان رسیدگی کنیم...»
Yas.sk
۰
راننده‌ها را از میان باسوادترین و بافرهنگ‌ترین مردم انتخاب می‌کنند؛ آن هم با این توجیه بسیار منطقی که هر جهانگرد و فرد خارجی که وارد آلمان می‌شود اولین کسانی که با او برخورد می‌کنند راننده‌ها هستند (خصوصاً راننده‌های تاکسی) و آنها با این حساب آینه فرهنگ آلمانی‌ها بودند...
Yas.sk
۰