در یکی از این دیدارها سیّد رو به من کرد و گفت:
- میدانی بعد از رفتن تو چه اتفاقی افتاد؟
- نه واللّه! چه شده؟
سیّد تبسمی کرد و گفت:
- چقدر خدا دوستت دارد!
- مگر چه شده سیّد؟!
ایشان لبخندی زد و گفت:
- بعد از رفتنت نمیدانم چطوری خبر فعالیتت به نفع اسرا و لو رفتنت به صدام میرسد. صدام چنان آتشی گرفت و به جان افسرانش افتاد که در جلسهای فریاد میزند:
- این ملعون پیش شما و در دستتان بود، آنوقت او را بهعنوان مترجم پیش من آوردید! کنارم میایستد و مترجمم میشود و در دلش به من میخندد و به این راحتی از دستتان میپرد و برمیگردانید ایران؟! ظاهراً بعد آن جلسه، دو نفر از افسران خاطی را اعدام میکند.