گر صبر کنی به صبر بیشک
دولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ روی است
پالایش قطرههای جوی است
Hemin_.azizi
۱
او در غم یار و یار ازو دور
دل پر غم و غمگسار از او دور
Hemin_.azizi
۱
ور زانکه شکر نمیفروشید
در دادن سرکه هم مکوشید
Hemin_.azizi
۰
آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوران خبر ندارد
Hemin_.azizi
۰
خشگار گرسنه را کلیچ است
با سیری نان میده هیچ است
Hemin_.azizi
۰
آیینه ز خوب و زشت پاک است
این تعبیه خانهزای خاک است
Hemin_.azizi
۰
دل را به کسی چه بایدت داد
کاو ناوردت به سالها یاد
او بی تو چو گل تو پای در گل
او سنگ دل و تو سنگ بر دل
گر با تو حدیث او بگویند
رسوایی کار تو بجویند
زهریست به قهر نفس دادن
کژدم زده را کرفس دادن
Hemin_.azizi
۰
منصوبهگشای بیم و امید
میراث ستان ماه و خورشید
محراب نماز بتپرستان
قندیلسرای و سرو بستان