گر صبر کنی به صبر بیشک
دولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ روی است
پالایش قطرههای جوی است
Hemin_.azizi
۲
او در غم یار و یار ازو دور
دل پر غم و غمگسار از او دور
Hemin_.azizi
۱
ور زانکه شکر نمیفروشید
در دادن سرکه هم مکوشید
Hemin_.azizi
۱
چون گرگ بره ز میش بربود
فریاد شبان کجا کند سود
Hemin_.azizi
۱
دهقان منگر که دانه ریزد
آن بین که ز دانه دانه خیزد
۲۸۵۵ آن نخل که دارد این زمان خار
فردا رطب تر آورد بار
Hemin_.azizi
۱
آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوران خبر ندارد
Hemin_.azizi
۰
خشگار گرسنه را کلیچ است
با سیری نان میده هیچ است
Hemin_.azizi
۰
آیینه ز خوب و زشت پاک است
این تعبیه خانهزای خاک است
Hemin_.azizi
۰
دل را به کسی چه بایدت داد
کاو ناوردت به سالها یاد
او بی تو چو گل تو پای در گل
او سنگ دل و تو سنگ بر دل
گر با تو حدیث او بگویند
رسوایی کار تو بجویند
زهریست به قهر نفس دادن
کژدم زده را کرفس دادن
Hemin_.azizi
۰
منصوبهگشای بیم و امید
میراث ستان ماه و خورشید
محراب نماز بتپرستان
قندیلسرای و سرو بستان
Hemin_.azizi
۰
پرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
Hemin_.azizi
۰
این فاخته رنج برد در باغ
چون میوه رسید میخورد زاغ
Hemin_.azizi
۰
با اینهمه جورها که رانی
هم قوت جسم و قوت جانی
بیداد تو گرچه عمرکاه است
زیبایی چهره عذرخواه است
آن را که چنان جمال باشد
خون همه کس حلال باشد
Hemin_.azizi
۰
آن کاو خود را کند فراموش
یاد دگران کجا کند گوش
Hemin_.azizi
۰
سگ صلح کند به استخوانی
ناکس نکند وفا به جانی
Hemin_.azizi
۰
عاقل به اگر نظر ببندد
زان گریه که دشمنی بخندد
دانا به اگر نیاورد یاد
زان غم که مخالفی شود شاد