در سال ۱۹۹۶ یکی از فرزندان من سرخورده از مدرسه به خانه برگشت. او از درس خواندن ناراضی و خسته به نظر میرسید و به حالت اعتراض به من گفت: «چرا باید وقتم را صرف خواندن درسهایی کنم که برای من هیچ کاربردی در زندگی واقعی ندارند؟»
من بیتأمل جواب دادم: «چون اگر نمرات خوبی نگیری نمیتوانی به کالج بروی.» او در جواب گفت: «برایم مهم نیست که به کالج بروم یا نه، من میخوام پولدار شوم.» من با کمی ترس، ولی با حالتی مادرانه گفتم: «اگر از کالج فارغالتحصیل نشوی، نمیتوانی شغل مناسبی پیدا کنی و اگر تو شغل خوبی نداشته باشی، چطوری میتوانی برای پولدار شدن برنامهریزی کنی؟»