روز بعد دکتر چمران و آقا رضا تنها تو سنگر بودند. رضا گفت: دکتر، میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کشیدهای، چیزی بزنی! وقتی سکوت و حالت تعجب دکتر را دید ادامه داد: من یه عمر به هر کی بدی کردم، بهم بدی کرد ... تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.
دکتر چمران گفت: اشتباه فکر میکنی! یکی اون بالاست، هر چی بهش بدی میکنم، نه تنها بدی نمیکنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده. هی آبرو بهم میده. تو هم یکی داشتی که هی بهش بدی میکردی بهت خوبی میکرده!
آقا رضا جا خورد. تلنگر خورد به شخصیتش. رفت یه جا تنها نشست. آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمیرفت زارزار گریه میکرد.
اذان که شد. همین آقا رضا رفت وضو گرفت. سر نماز، موقع قنوت، صدای گریهاش بلند بود. رضا توبه کرد؛ توبهٔ نصوح.
مدتی بعد هم به کاروان شهدا پیوست.