تا مدرسه میرفتم میگفتم ای خدا میشود یک روز خلاص شوم و دیگر هر روز صبح بدنم مثل بید نلرزد؟ میشود این محیط ترسآلود گریبانم را رها کند و چشمم به خیزران آقای ناظم نیفتد و احتیاج به رضایت خط پدرم نداشته باشم و تکلیف شبانه عاجزم نکند، آزاد باشم و بینیاز، و اختیارم به دست خودم افتد؟
افسوس! اکنون که سالها میگذرد میبینم همان ترسها و بیمها وجود دارد. فقط آقای ناظم عوض شده است. دردها بزرگتر است. رنجها جانفرساتر است. بدبختیها بیشتر است. بیم و هول حیات و ترس از فردای ناپیدا، از درون وجودم را چنگ میزند و میخراشد. کاش همان کودکی باقی میماند.