خانم مارگارت تاچر عزیز
برادرم دوست ندارد که من این کار را انجام بدهم، برای همین نمیتوانم اسمم را فاش کنم. برادرم اعتصاب غذا کرده است و من نمیخواهم که او بمیرد. شما گفتید که جنایت، جنایت است و چیزی به اسم جنایت سیاسی وجود ندارد. اما زمانی پیش میآید که ما انتخابی جز جنگیدن نداریم. برادرم اعتقاد دارد که اکنون یکی از آن زمانهاست. نمیدانم درست میگوید یا نه، واقعاً نمیدانم. اما از یک چیز مطمئن هستم: اکنون زمانهی نفرت است و روز به روز هم بدتر میشود.
در این اعتصاب غذا کسی برنده نمیشود، همه بازندهاند. برادر من زندگیاش را میبازد. من برادری را میبازم. در خیابان، هر روز افراد زیادی جان میبازند. شما رأی و حمایت مردم را میبازید و شاید حتی جایگاهتان را در تاریخ. و امید، ما امید را هم میبازیم. همهی ما. هیچ راهی برای بیرون رفتن از این شرایط نیست؟