ده کودک خاص و یک پرندهی خاص، سه قایق باریک پارویی را پر کردند ـ گذشته از مقدار زیادی بار و مایملک که بیرون ریختیم یا در بندرگاه جا گذاشتیم و آمدیم. کار که تمام شد، اِما پیشنهاد کرد یک نفر حرفی بزند ـ سخنرانی کوتاهی دربارهی سفر پیش رویمان انجام دهد ـ ولی ظاهراً هیچکس حرف آمادهای برای گفتن نداشت. بنابراین، اینک قفس خانم پریگرین را بالا گرفت و او فریادی بلند و گوشخراش کشید. ما هم با فریادی مشابه جوابش را دادیم: فریادی که همزمان، نعرهی پیروزی و مرثیهای برای هر آن چیزی بود که از دست داده بودیم و بنا بود به دست آوریم.