مثل همۀ دخترهای خیلی قشنگ دنیا، مادر من هم چشمهای خیلی قشنگی داشت، که چه آبی هم بود رنگ آبیشان، و چه خندهای در خود داشت. گاهی رنگ رخسارش سرخ میشد، یا بهتر است بگویم عین گل میشد. مثل ملکههایی بود که در تابلوها میکِشند. الان هم بهوضوح میبینمش. انگار فیلمش را دارم میبینم. یک دستهگل بنفشه در چاک پیراهن، یک پرنده روی کلاهش، توریای که صورتش را آراسته، و لبخندش، که همیشه تروتازه است. اما خیلی زندهتر از بازیگر بود. همۀ کارهایش واقعی بود و هیچوقت نقش بازی نکرد. او ستارۀ زندگی بود، نه سینما.