«راسته بچهها رو بردهای جلو رودخونه و گفتهای نیمساعت به آب نگاه کنند؟ من که باورم نمیشه. باورم میشه، اما از شما بعیده؛ این بچهها توی کوهوکمر بزرگ شدهند. چی میخواستی نشونشون بدی؟»
معلم گفت «خودتون گفتید، نگاه کردن.»
«یعنی رودخونه رو تا حالا ندیدهند؟»
«چرا. عادت کردهند به دیدن. میخواستم با جزئیات ببینند! جزئیات رو کسی یاد ما نداده.»