آه مادربزرگ من، مادربزرگ بیچارهٔ من. آدم انتظار ندارد که پیرها چنین خاطراتی داشته باشند. آدم عکسهاشان را در آلبومهای خانوادگی نگاه میکند و آنها را همانطوری میبیند: مشتی عکس که دیگر زنده نمیشوند. با اتومبیل لومان پدرت با سرعت هفتادوپنج مایل در ساعت در بزرگراه میرانی، برای چه؟ فقط برای عیادت پیرزنی در آسایشگاه سالمندان. فقط از سر وظیفه. بعد میفهمی که او هم آدم است، برای خودش کسی است. مادربزرگ من هم هست، بله! اما خودش هم هست. مثل پدر و مادرم. جدا از رابطهٔ پدر و مادریشان با من، خودشان هم هستی دارند.