«از اینکه زندهام، احساس گناه نمیکنم. خب... زندهبودنم دست خودم نبود؛ اما حالا که اینجام، ممکنه بمونم. چیزی که من بهش مبتلام، احساس گناه از رشد و ترقیه. مسئله فقط زندهبودنم نیست. غیر از اینکه زندهام... وای خدا! به زندگیم نگاه کن: شغلم، خونهم... همهچیزم. هر روز که از خواب بیدار میشم، از خودم میپرسم چرا اینجا توی این جزیرهام و دیوی زیر خاکه؟ چرا همهٔ اتفاقهای خوب برای من افتاد و هرچی اتفاق مزخرف بود، برای اون افتاد؟ خدا رو شکر که من رو ول کردی؛ وگرنه بیشتر از قبل از خودم متنفر میشدم.»