اواسط کوچه یکی از زنان همسایه که بیشتر نقش کارآگاه را داشت تا زن خانهدار، ما را دید. خرید سنگینی در دست داشت و حتی چادرش را با دندانهای خرگوشیاش به دهان گرفته بود. با دیدن ما لبخندی زد که فقط لبهایش باز شد و چادر فشرده شدهٔ لای دندانش بیشتر نمایان شد. با حالت نامفهومی صحبت را شروع کرد.
- فلام فوبید؟
جوابش را دادیم که گفت:
- الهام فانوم یه مدت فبری ازت نبود.
الهام بیحوصله نگاهش کرد و گفت:
- مسافرت بودم.