خوان میدانست چیزی نمانده که نامهاش را تمام کند. با دستخط ریز و مرتب تا جایی که کاغذ بهچنگآمدهاش پر شود، نوشت:
هنوز زندهام، اما وقتی این نامه به دستت برسد تیرباران شدهام. سعی کردهام دیوانه شوم، اما نمیتوانم. زندگی بااینهمه اندوه را پس میزنم. دریافتهام زبانی که برای خلق دنیایی شادتر در رؤیاهایم بافتهام، همان زبان مُردگان است. همیشه به یادم باش و سعی کن شاد باشی. برادری که دوستت داشت، خوان.