گاهی وقت ها که نفسم می گیرد و سخت سرفه می کنم، یاد تو می افتم. یادت نمی آید چطور زیرچشمی می پاییدم که زودتر خسته شوی و بایستیم. همیشه دویدن را که شروع می کردی، دلهره ی جا ماندن و نرسیدن وجودم را می گرفت. پیش می رفتی با تمام سرعتت. از میان آدم ها و خیابان ها آسان رد می شدی. چند گام در میان، سرت را برمی گرداندی و نگاهم می کردی. چشمانت می گفت: «جا نمانی. کلی دیگر مانده.» دنبالت می کردم و بلند می خندیدیم اما درونم ترس کوچکی کم کم بزرگ می شد. چه می شود اگر جا بمانم؟ چه می شود اگر میان آدم ها و جاده ها گمت کنم؟
گاهی وقت ها که تشنه می شوم و آب می خورم، یاد تو می افتم. یادت نمی آید چطور لیوانم را کمی دورتر از دستانت می گذاشتم. دستت که می رسید، رحم نمی کردی، یک نفس تا آخرش را سر می کشیدی. بعد با تعجب که نگاهت می کردم، می گفتی: «لیوان من و تو ندارد. مال تو، مال من هم هست» لبخند می زدم اما درونم نگرانی کوچکی کم کم بزرگ می شد. چه می شود اگر عادت کنی صاحب همه چیز منی؟ چه می شود اگر من را جز دارایی خودت بدانی؟