چه کنم؟ سفارش خانم دکتر بود که گفت: «هر وقت غم آمد توی دلت بار شد با خودت حرف بزن.» حالا هم که غم آمده. خیلی هم آمده. آنقدر آمده که چشمهام را قفل کرده به کلون در و اشک پشت پلکهام دلدل میزند. خیالش مار شده و پیچیده به تنم. کجا شکوه و شکایت ببرم که آفتاب سه نوبه آمده و پنجههاش را به طاق پنجره کشیده و رفته، مهتاب سه نوبه آمده و ستارههاش را سُر داده توی ایوان، ولی ماهدیوا نیامده که نیامده.