فصل نخست: قانون بیطبیعت
گوشها کار چشمها را هم انجام میدادند. مه سرد و نمناک که همه جا پراکنده شده بود، هر لحظه غلیظتر میشد. تک پرتو نوری که از چنگال محیط ظلمت رها شده بود، گویای غروب خورشید بود؛ غروبی غمانگیز.
صدای پا، محیط وهمآلود را به لرزه درآورد، فردی، آرامآرام مه را میشکافت و به راهش ادامه میداد. گویی که برگهای دفتر سرنوشت، فرش زیر پایش بودند و هر سو را که میرفت باید پوشش میدادند.